دینا جوندینا جون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

دینا مهربون بابا

شیرین کاریهای دخترونه

                   پوشیدن شال و حجاب مامانم پوشیدن کفش تق تقی و بالا وپایین رفتن روی تشک مبلامون                چادر سر کردنم وقتی مهمون می اومد   پوشیدن پیشبند آشپزخونه مامانم  (خودم از تو کشو برداشتم ) ...
16 آذر 1390

شیرین کاریهای دخترونه

پوشیدن شال و حجاب مامانم پوشیدن کفش تق تقی و بالا وپایین رفتن روی تشک مبلامون چادر سر کردنم وقتی مهمون می اومد پوشیدن پیشبند آشپزخونه مامانم (خودم از تو کشو برداشتم ) ...
16 آذر 1390

شیطنتها وتغییر دکوراسیون

از وقتیکه چهار دست و پا رفتن و شروع کردی تغییر دکوراسیون های خونه ما هم شروع شد.اول از همه جمع کردن ظروف شکستنی تزیینی که روی میزها چیده بودم,بعد برداشتن طبقات شیشه ای میز تلوزیون و گذاشتن یک بالشت بزرگ روی دستگاه پخش سی دی داخل طبقه پایین میز بود چون قند عسلم ,می رفتی و روی دستگاه می نشستی و بعد سیمهای پشت دستگاه رو می کشیدی و یا به سه راهی پشت میز که خطرناک بود دست میزدی. کم کم دستت رو از لبه تخت و میز و مبل می گرفتی و قدم بر می داشتی,از این کارت خیلی می ترسیدیم چون چند بار دستت رو ول کرده و افتاده بودی و یکی دو بار هم با پشت سر به زمین افتادی که مامان و بابایی رو خیلی نگران کردی که البته به خیر گذشته بود.چون اشپزخونه سرامیک بو...
11 آذر 1390

خادم کوچولوی امام رضا علیه السلام

نور چشم مامان,دختر مهربونو با احساسم,پاییز 86 برای مامان فراموش نشدنیه.همزمان با اینکه متوجه شدم دارم مامان میشم,از طرف حرم امام رضا علیه السلام هم با مامانی تماس گرفتند و به خدمت افتخاری دعوت شدم که این سعادت رو از قدم خیر و وجود دختر عزیزم میدونم تا حدود هفته سی و دو بارداری هفته ای یکبار از صبح تا عصر با هم توفیق خدمت به زائران اقا رو داشتیم.امام رضا علیه السلام به خاطر وجود پاک و نازنینت این افتخار رو نصیبمون کرد و شما هم خادم کوچولوی رضوی شدی .بعد از هفته سی و دو حدود شش ماهمرخصی زایمان اومدم و بعد دوباره با همراهی صمیمانه بابایی مهربون و کمکهای مامان جی (مامان بابایی) و اقاجان و مادرجان(بابا ومامان مامانی) عمه جونا و خاله جونا برای م...
11 آذر 1390

دختر دوست داشتنی من

دخترم دینا جان برای تو می نویسم که عزیزتر از جانمی و نهال ارزوهای قشنگ من و بابا از خدا می خام به من وبابا این توفیق رو بده که با ابیاری درست وتر بیت صحیح شکوفه زدن و گل دادن و به بار نشستن نهال وجودت را با بهترین ها شاهد باشیم ارزوی هر مادر و پدری سعادت وسلامتی فرزند است به امید سلامتی و بهترین سعادتها همیشه به خدایی میسپارمت که ترا افرید و به ما هدیه کرد دوستت دارم ومی بو سمت ...
11 آذر 1390

مسافرت شمال

بعد از جشن تولدت تصمیم گرفتیم خونمونو عوض کنیم چون هم کوچک بود وهم طبقه چهارم و برای همین ماشین رو فروختیم تا پولمون بیشتر بشه . هر سال تابستونها بابایی تعطیلات تابستونی داره و چون ماشین نداشتیم قرار شد با ماشین عمه مهری بریم شمال, ویلایی که عمو مهدی گرفته بود.عمو حسن با خانواده,مامان جی وعمه مریم,عمه مهری با خانواده و ما .خلاصه دور هم جمع بودیم گفتیم وخندیدیم و خیلی خوش گذشت یادش بخیر. شما هم خیلی خوشحال بودی و با دختر عمو جون حورا بیشتر از همه بازی کردی .فکر کنم به دخترم خیلی خوش گذشته چون هنوز یادته و گاهی وقتها میگی بریم شمال. ...
11 آذر 1390