دینا جوندینا جون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

دینا مهربون بابا

مسافرت نیشابور

اولین مسافرت دختری سفر به نیشابور بود اون موقع چهل روزه بودی و برای جشن عروسی نوه دایی بابایی دعوت شده بودیم سفر کوتاهی بود یک شب بیشتر نموندیم و فردای انروز برگشتیم چون حال بابایی خوب نبود و شما هم که نوزاد بودی و خیلی هم غریبی وگریه میکردی. یک تجربه کوتاه وخاطره یک شب عروسی بود. ...
11 آذر 1390

غذای کمکی

از شش ماهگی که شروع غذای کمکی است قند عسلم خوب غذا نمی خوردی حریره بادام فرنی کم کم سوپ و سللاک راهم خیلی کم می خوردی و بیشتر شیر میخوردی و خوب وزن نمی گرفتی برای همین برات ازمایش خون نوشتن و گفتن مقداری کم خونی داری وباید قطره اهن با دوز بالا استفاده کنی خیلی نگران بودم هر روز سعی میکردم هر طوری شده مقدار وعده غذایی روزانه ات رو کامل بخوری با بازی و کم کم خوردن برای همین از صبح تا شب ریزه ریزه مشغول غذا دادن به شما ناز گل عزیزم بودم تا خاطرم جمع بشه که بالاخره تا شبوعده غذایی کاملت رو خوردی کم کم که بزرگتر شدی حدود هشت نه ماهگی به بعد روی تابت مینشستی و برات کتاب قصه می خوندم و شما هم غذات رو میخوردی خوندن کتاب قصه رو خیلی دوست داشتی الان...
11 آذر 1390

شیطنتهای سه ماهگی

از حدود سه ماهگی غلت زدن و قل خوردن و شروع کردی و کم کم با قل خوردن این طرف و اون طرف می رفتی یکبار که از توی اشپزخونه اومدم تا ازت خبر بگیرم دیدم که قل خوردی وسرت زیر مبل راحتی که تا زمین حدود 10-12 سانت فاصله داره گیر کرده سریع دویدم و مبل رو بلند کردم وبیرون اوردمت بعداز این مورد چند بار دیگه هم این کارو میکردی تا اینکه چند تا روفرشی رو لوله ای تا کردم و جلوی مبلها گذاشتم تا دیگه زیر اونها گیر نکنی. ...
11 آذر 1390

یادی از روزهای تولد

وقتی به دنیا اومدی 3900 وزنت و51 سانت قدت بود .شبی که توی بیمارستان به دنیا اومدی صورت سفیدت مثل ماه و لبهای کوچکت مثل غنچه گل سرخ قرمز بود بابا حمید شمارو زودتر از من دیدو لحظه اولین دیدارش از تو واولین خنده از ته دل پدرانه اش توی سی دی فیلم بیمارستانت ثبت شده هر وقت که خواستی می تونی او نو ببینی.توی بیمارستان همه اومدن مامانجی وعمه جونا اقاجان و مادرجان و خاله جوناو خانم دایی خب همه دوست دارن فرشته کوچولو بعد از بیمارستان 15روز خونه اقاجان بودیم توی این ١٥ روز اقاجان غذا می پخت و مادرجان منو راهنمایی میکردند البته خاله جونا هم خیلی کمک کردند روزهای اول شما زردی داشتی یک شب توی بیمارستان بستری شدی و دو شب هم بابایی دستگاه رو اورد خون...
11 آذر 1390

شش ماهگی

چند سالی است که در روز شهادت حضرت علی اصغر در ماه محرم همایش شیرخوارگان حسینی برگزار میشه .در اولین ماه محرم زندگی شیرخواره کوچک من وبابایی هم حدودا شش ماهه بود . روز جمعه بود واین همایش در حرم امام رضا علیه السلام برگزار می شد و با هم در این عزاداری شرکت کردیم وقتی وارد شدیم یک لباس سبز به همراه یک سربند به شما دادند تا مثل بقیه سبز پوش و عزادار اقا علی اصغرعلیه السلامبشی.تا ان روز که خودم مادر یک طفل شیرخوار شش ماهه شده بودم چنین عزاداری رو درک نکرده بودم .دعا کردم وقتی بزرگتر شدی نسبت به ائمه اطهار شناخت و معرفتی که شایسته این خاندان است رو پیدا کنی.سال بعد که تونستی حرف بزنی داستان حضرت علی اضغر علیه السلام رو برات تعریف کردم وشما...
11 آذر 1390

از دو سالگی تا سه سالگی

بعد از اینکه ماشین و فروختیم , خونه رو برای فروش گذاشتیم و دنبال یک خونه مناسب هم می گشتیم اما این ماجرا یک سال طول کشید تا به سرانجام رسید. توی این یکسال کارهای جالبی یاد گرفته بودی.مثلا یادمه که صفحه اگهی های روزنامه رو میاوردی و دور کادر یک اگهی خط می کشیدی و به ما نشون می دادی و میگفتی این خونش خوبه طبقه دومه ,دو تا اتاق داره , پارکینگ هم داره یا وقتی مشتری برای خونه می اومد بدو بدو می رفتی چادرت رو سر میکردی ,بعضی وقتها هم دست منو میگرفتی و توی اتاقت می بردی ومیگفتی اینجا اشپزخونه ی اینجا اتاق خوابه اینجا حمامه و... .خلاصه کارهای ما رو تقلید میکردی. بعضی وقتها هم که حوصله ات سر میرفت می گفتی بریم خونه ببینیم. انگار خونه دیدن برات سرگر...
7 آذر 1390