اولین روز مهد
١٥ مهرماه اولین حضور دینا جان در مهد بود .از مدتها قبل شور و اشتیاق زیادی برای رفتن به مهد نشون میدادی و خیلی دوست داشتی با بچه های دیگه بازی کنی .بعد از اینکه با هم چند تا مهد رو دیدیم تصمیم گرفتیم توی مهد نزدیک خونه که هم شرایط خوبی داره و هم به خونه نزدیکه ثبت نامت کنیم . ولی روز اولی که رفتی مهد راحت از من جدا نشدی و می خواستی من هم پیشت باشم . دست منو محکم گرفته بودی من هم تا توی کلاست همراهت اومدم و مربی ازت خواست تا خداحافظی کنی و بری توی کلاس و آ روم گفتی خداحافظ و رفتی توی کلاس می خواستم ببوسمت ولی این کارو نکردم تا گریه ات نگیره . می دونم توی دلت چی میگذشت همیشه توی هر جمعی مامان و بابا همراه و پشتیبانت بودند و حالا برای اولین بار جدایی برات سخت و سنگین بود میدونم ضربان قلبت تند میزد و میدونم احساس دلتنگی داشتی آ خه منم همین طور بودم وقتی برگشتم خونه به مدیر مهدت زنگ میزدم و حالت رو می پرسیدم از اینک اگه گریه می کنی بیام دنبالت ولی مدیرتون میگفت نه خوبه راستش حرفشو باور نکردم ولی برای اینکه به شرایط جدید عادت کنی و بتونی به تنهایی توی جمع بمونی من هم دوری تو تحمل کردم وتا ظهر صبر کردم آخه قربونت بشم من و بابایی که همیشه نمی تونیم پیشت ببمونیم تو باید روی پای خودت ایستادن و یاد بگیری و وابسته به کسی نباشی اولین قدم ازهمین جا شروع شد انشاالله با شرایط جدید زودتر کنار بیایی و این مرحله رو به خوبی بگذرونی.





اولین روز مهد
