دینا جوندینا جون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

دینا مهربون بابا

همکلاسی بیست سال پیش

امروز همسری از ما خواست تا برای انجام کاری به بانک بریم ما هم بعد از صبحانه شال و کلاه کردیم و رفتیم بانک منتظر نوبتمون بودیم که یک خانمی جلو اومد و خودش معرفی کرد مامانی رو میشناخت ولی من اصلا نه چهره ونه اسمشونو یادم نبود از دوستای همکلاسی حدود بیست سال پیش مدرسه راهنمایی نمونه فرزانگان مشهدبودند (اسم مدرسه رو برای این اوردم تا اگه بین مامانای وبلاگی دوستی ازون موقع ها بود پیدا بشه) بعد از اینکه اسم بعضی از همکلاسیها و دبیرامونو گفتند تازه چهرشونو یادم اومد و کلی خاطرات اون مدرسه و همکلاسیها برامون تازه شد دوران خیلی خوبی بود یادش بخیر بعد از کلی منتظر شدن کار هیچ کدوممون هم انجام نشد چون سیستم قطع شده بود و از هم خداحافظی کردیم ...
2 اسفند 1390

همکلاسی بیست سال پیش

امروز همسری از ما خواست تا برای انجام کاری به بانک بریم ما هم بعد از صبحانه شال و کلاه کردیم و رفتیم بانک منتظر نوبتمون بودیم که یک خانمی جلو اومد و خودش معرفی کرد مامانی رو میشناخت ولی من اصلا نه چهره ونه اسمشونو یادم نبود از دوستای همکلاسی حدود بیست سال پیش مدرسه راهنمایی نمونه فرزانگان مشهد بودند (اسم مدرسه رو برای این اوردم تا اگه بین مامانای وبلاگی دوستی ازون موقع ها بود پیدا بشه) بعد از اینکه اسم بعضی از همکلاسیها و دبیرامونو گفتند تازه چهرشونو یادم اومد و کلی خاطرات اون مدرسه و همکلاسیها برامون تازه شد دوران خیلی خوبی بود یادش بخیر بعد از کلی منتظر شدن کار هیچ کدوممون هم انجام نشد چون سیستم قطع شده بود و از هم خداحافظی ک...
1 اسفند 1390

نقاش کوچولو

دینا جون هم مثل همه بچه های دیگه نقاشی رو دوست داره و سبک های مختلفی رو امتحان کرده از حدود سه سالگی تصمیم گرفتیم نقاشیهاشو برای یادگاری جمع اوری و ثبت کنیم که عکساشو میزارم.دینا جون نقاشی یک هنره و هر هنری در جای خودش مهم و محترمه .مامانی ارزو داره علاقه هات در مسیر درستش قرار بگیره و روز به روز شکوفاتر بشه. تو میتونی هر هدفی در زندگی داری بهش برسی و در کنارش نقاش هم باشی یک مادر نمونه نقاش یا یک معلم نقاش یا استاد نقاش یا حتی یک دانشمند هسته ای نقاش فکر کنم هدف نسل چهارم و پنجم دیگه دکتر و مهندس نباشه و هدفهای بزرگتری مثل دانشمند هسته ای یا فضانورد یا علوم جدیدی باشه که مامانی ازون بی خبره به هر حال ان چیزی که مهمه رسیدن به هدفیه که داری...
30 بهمن 1390

نقاش کوچولو

دینا جون هم مثل همه بچه های دیگه نقاشی رو دوست داره و سبک های مختلفی رو امتحان کرده از حدود سه سالگی تصمیم گرفتیم نقاشیهاشو برای یادگاری جمع اوری و ثبت کنیم که عکساشو میزارم.دینا جون نقاشی یک هنره و هر هنری در جای خودش مهم و محترمه .مامانی ارزو داره علاقه هات در مسیر درستش قرار بگیره و روز به روز شکوفاتر بشه. تو میتونی هر هدفی در زندگی داری بهش برسی و در کنارش نقاش هم باشی یک مادر نمونه نقاش یا یک معلم نقاش یا استاد نقاش یا حتی یک دانشمند هسته ای نقاش فکر کنم هدف نسل چهارم و پنجم دیگه دکتر و مهندس نباشه و هدفهای بزرگتری مثل دانشمند هسته ای یا فضانورد یا علوم جدیدی باشه که مامانی ازون بی خبره به هر حال ان چیزی که مهمه رسیدن به هدفیه که داری...
30 بهمن 1390

دوستان جدید و قدیم

اولین شنبه بعد از ماه صفر به جشن تولد دعوت شدیم. تولد زهرا بهشتی یکی از دوستای دینا جون که توی پارک خونه قبلی با هم دوست شده بودند. اماده شدیم و با هم رفتیم جشن تولد , الناز جون هم اومده بود. دینا جون توی پارک با زهرا و الناز و چند تا دوست دیگه بازی می کردند هنوز هم یادشون میکنه و گاهی دلش تنگ میشه جشن تولد خوبی بود . راستی شقایق و مهدی و مریم کوچولو که اون موقع توی کالسکه بود وحالا خودش راه می رفت هم اومده بودند. دینا جونم خیلی خوشحال شده بود البته ما ,مامانا هم بی نصیب نموندیم و کلی حرفای تازه برای گف تن داشتیم. اینجا توی خونه جدید دینا جون یک دوست خوب داره که توی پستای قبلی راجع به نیلوفر جون و اشنا شدنمون نوشتم . بعضی وقت...
24 بهمن 1390

دوستان جدید و قدیم

اولین شنبه بعد از ماه صفر به جشن تولد دعوت شدیم. تولد زهرا بهشتی یکی از دوستای دینا جون که توی پارک خونه قبلی با هم دوست شده بودند. اماده شدیم و با هم رفتیم جشن تولد , الناز جون هم اومده بود.دینا جون توی پارک با زهرا و الناز و چند تا دوست دیگه بازی می کردند هنوز هم یادشون میکنه و گاهی دلش تنگ میشه جشن تولد خوبی بود . راستی شقایق و مهدی و مریم کوچولو که اون موقع توی کالسکه بود وحالا خودش راه می رفت هم اومده بودند. دینا جونم خیلی خوشحال شده بود البته ما ,مامانا هم بی نصیب نموندیم و کلی حرفای تازه برای گف تن داشتیم. اینجا توی خونه جدید دینا جون یک دوست خوب داره که توی پستای قبلی راجع به نیلوفر جون و اشنا شدنمون نوشتم . بعضی وقتها دی...
24 بهمن 1390

عزاداریهاتون قبول

ماه محرم و صفر امسال تونستیم توی چند عزاداری شرکت کنیم گاهی با همسایه ها و گاهی با فامیل که روضه داشتند بعضی وقتها دینا جون دوست نداشت همراه من بیاد و بعضی جاها که می اومد به من میگفت مامان گریه نکنیا . من فقط سعی کردم تا اونجایی که اقتضای سنشه ماجرای کربلا  رو براش بگم که از همه بیشتر ماجرای اب اوردن حضرت ابوالفضل علیه السلام رو دوست داشت و البته با حضرت علی اصغر علیه السلام و حضرت رقیه علیه السلام هم تا حدودی اشنا شد. روز اخر روضه های مامانجی هم قربونش برم خیلی کمک کرد .موقع چای دادن قند می داد و موقع روضه دستمال کاغذی .ماشاالله دخترم بزرگ شده. اخر ماه صفر عمو حسن به همراه خانواده و پروین خانم و سمیرا خانم و پویا جون(نوه اقای طبسی) ...
23 بهمن 1390