دینا جوندینا جون، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

دینا مهربون بابا

مسافرت در ایام محرم

حدود یکسال و نیمه بودی که برای دومین بار با مامان جی (مامان بابایی) رفتیم کرج خونه عمو حسن اما این بار در ایام محرم . برای دیدن عذاداریها پیاده تا امامزاده رفتیم.نذری هم زیاد میدادند اما مثل مشهد شله نمیدن .چند روزی مهمان عمو بودیم و تعطیلات بابایی که تمام شد برگشتیم.اگه عمو حسن از انروزها عکس داشته باشند حتما برات میگذارم. ...
4 آذر 1390

اغاز سخن

از حدود یکسال و دو ماهه که بودی کم کم شروع به حرف زدن کردی . بابا رو زودتر از ماما یاد گرفتی . به بیرون رفتن میگفتی د د. وقتی راه افتاده بودی  به در ورودی میزدی و د د میگفتی .یادمه توپ رو برعکس میگفتی پوت ,حدود هیجده ماهگی به دستمال میگفتی دسال ,به بفرمایید میگفتی بسرسی,به ممنون میگفتی ممنو,به افتاد میگفتی اتاد,و به گوشی تلفن میگفتی گوش ودر حدود دو سالگی تقریبا خوب حرف میزدی و همه متوجه حرفات میشدند.این اواخر به اپارتمان میگفتی ارتپان و به معلم میگفتی ملعم یک روز که رفته بودیم خونه خاله فریده رفتی توی اتاق دختر خاله و بعد اومدی پیش من و گفتی مامان ببین ا پار تمان و دوباره گفتی مامان ببین معلم (ممنون دختر خاله جون که به دینا خانمم...
3 آذر 1390

شیطنتها وتغییر دکوراسیون

از وقتیکه چهار دست و پا رفتن و شروع کردی تغییر دکوراسیون های خونه ما هم شروع شد.اول از همه جمع کردن ظروف شکستنی تزیینی که روی میزها چیده بودم,بعد برداشتن طبقات شیشه ای میز تلوزیون  و گذاشتن یک بالشت بزرگ روی دستگاه پخش سی دی داخل طبقه پایین میز بود چون قند عسلم ,می رفتی و روی دستگاه می نشستی و بعد سیمهای پشت دستگاه رو می کشیدی و یا به سه راهی پشت میز که خطرناک بود دست میزدی. کم کم دستت رو از لبه تخت و میز و مبل می گرفتی و قدم بر می داشتی,از این کارت خیلی می ترسیدیم چون چند بار دستت رو ول کرده و افتاده بودی و یکی دو بار هم با پشت سر به زمین افتادی که مامان و بابایی رو خیلی نگران کردی که البته به خیر گذشته بود.چون اشپزخونه سرامی...
22 آبان 1390

خادم کوچولوی امام رضا علیه السلام

نور چشم مامان,دختر مهربونو با احساسم,پاییز 86 برای مامان فراموش نشدنیه.همزمان با اینکه متوجه شدم دارم مامان میشم,از طرف حرم امام رضا علیه السلام هم با مامانی تماس گرفتند و به خدمت افتخاری دعوت شدم که این سعادت رو از قدم خیر و وجود دختر عزیزم میدونم تا حدود هفته سی و دو بارداری هفته ای یکبار از صبح تا عصر با هم توفیق خدمت به زائران اقا رو داشتیم.امام رضا علیه السلام به خاطر وجود پاک و نازنینت این افتخار رو نصیبمون کرد و شما هم خادم کوچولوی رضوی شدی .بعد از هفته سی و دو حدود شش ماه مرخصی زایمان اومدم و بعد دوباره با همراهی صمیمانه بابایی مهربون و کمکهای مامان جی (مامان بابایی) و اقاجان و مادرجان(بابا ومامان مامانی) عمه جونا و خاله جونا ...
22 آبان 1390

تولد یک سالگی

دختر مهربونم در اولین سالگرد تولدت بیمار بودی و دندون هم در میاوردی چند تا دکتر بردیمت تا اینکه اخرین دکتری که بردیمت و دکتر خوب و با تجربه ای هم بود بهت یک رزیم غذایی داد که به همراه او ار اس می دادم بعد از اون کمی بهتر شدی. این دکتر استفاده از ماست پروبیوتیک و یک نوع اش رو توصیه کرد که بدون گوشت و اب گوشت تهیه می شد.(هویج و سیب زمینی رنده شده و برنج و ماش و عدس به همراه کمی نمک) خیلی بی تابی می کردی بقیه که تجربه بیشتری داشتن می گفتن که از اب دندونه که مزاجت بهم ریخته خیلی بیتابی میکردی وگرمای تیرماه هم به بیقراری هات اضافه کرده بود بابایی هم برای اینکه کمی از گرما راحت بشی و سرت سبک و خنک بشه موهات رو ماشین کرد و هم وزن موهات نقره ص...
21 آبان 1390

اولین دندانها

دخمل مهربون و صبورم اولین دندانها رو ده ماهگی دراوردی وخیل هم اذیت شدی کلا تا همه دندونات در اومدن خیلی طول کشید ودیر در اومدن .موقع دندون دراوردن هیچ غذای کمکی جز اب گوشت نمی خوردی اونهم به شکل تهیه عصاره در شیشه .بعضی وقتها که هر دندونت یک هفته یا شاید هم بیشتر طول می کشید تا دربیاد و شما بیقراری میکردی و از درد دایم به من چسبیده بودی وفقط شیر می خوردی و نگران غذا نخوردنت بودم خدارو شکر میکردم که حداقل عصاره اب گوشت رو میخوری . ...
10 آبان 1390